از سر خیابانی که به نامتان کردند آن هم از سر اجبار به خاطر تدریس یک انقلاب،پایین که می آیم، از سر خیابان آبان می شود دید ارشاد را با آن گنبد فیروزه ای ش که طعنه می زند به این آسمان سیاه تهران ِ بی تو.و می گیرد دل دکتر جان وقتی می رسم به سر میرداماد و گنبد حسینیه دیگر مخفی نیست بخشی ش پشت چنار های سرما زده ی دود گرفته ی لخت.می شود دیدش بزرگ.زنده.آبی.و بی تو! دل میگیرد دکتر جان.دل میگیرد.
هبوط درد بودن را می خوانم و دل گرفته را گریه میکنم.بپذیر این را از من دکتر جان.بپذیر...