حواست نیست تو.هیچ خواست نیست و من شب ها از دیوار خانه ی شما می آیم تو.یواش در اتاقت را باز می کنم.یواش تر می بندمش.می خزم کنارت و تو آرام می شود نفس هایت.شبیه وقتی که کودک بودی.
RSS