تبليغاتX
قایق کوچک کاغذی - پنجاه و یک

نخ بسته ی کوچک چای را هی بالا و پایین میکنم.چای متولد می شود!به همین سادگی.می گویم:چه بلایی سر این بیچاره ها می آورند که به این راحتی وا می دهند؟مثل مرغ نگاهم می کند.نفهمیده حرفم را.می گویم:چای را منظورم است.من چای که دم میکنم راحت هفت هشت دقیقه طول می کشد تا رنگ بدهد،طعم بگیرد،آماده شود.می گوید:آها.یعنی متوجه حرفم شده و لبخند می زند.دلم می گیرد. چه بلایی سرش آمده که این جوری شده؟می پرسد:راستی سفرت خوب بود؟تعریف کن.بگو.چطور بود؟ لبخند می زنم و می گویم که بد نبوده سفر و جز بخش ماهی ها حتی می شود گفت که خوب بوده.و یک چیز هایی هم نوشتم از سفر.ذوق می کند و می خواهد برایش تعریف کنم.بخوانم.می گویم حالا نه. چای مان یخ کرده.هوا تاریک و سرد است.باید برود.و می رود.

ماهی ها توی مغزم شنا می کنند.و قلبم درد می گیرد.

+ نوشته شده در  Sun 7 Dec 2008ساعت 3:20 PM    |