یکی هست٬یک مردی هست که من البته ندیدم صورتش را تا به حال ولی می دانم هست٬که شب ها٬ وقتی چراغ ها خاموش شد و خیابان خلوت شد و کوچه ها سوت و کور٬با یک فرغون کود راه می افتد توی محله ی ما و پای این ساختمان های نیمه کاره کود میریزد تا زود رشد کنند و قد بکشند.این آپارتمان لعنتی سر کوچه کافی نبود برایش حالا اول کوچه پایینی٬امروز که پا شدم دیدم تیر آهن هوا کردند.
به سارا گفتم که می ترسم.می ترسم یک روز که بیدار شدم از خواب دیگر نشود آسمان را دید.و گفتم دلم برای خانه ی قدیمی تنگ شده.برای اتاقم با آن بالکن کوچک و پنجره ی بلند شیشه اش.آنجا آسمان بی دریغ ادامه داشت برای پرواز.برای باران.برای گریستن.برای دیدن.برای رویا.برای من.برای من...