تبليغاتX
قایق کوچک کاغذی - چهل و دو

برای ِ خون و ماتیک.برای ِ خون و ماتیک.برای ِ خواب.راحت می میریم.راحت.دکتر لبخند ِ گهی زد و پرسید میتوانی نصف سیگارت را دور بریزی و باقیش را هم با چوب ِ سیگار بکشی.هوم؟چطور است؟توی ِ دلم گفتم میشود بگویید کجا می توانم بالا بیاورم؟لبخندی گه تر حواله اش کردم و گفتم که نچ!نمی توانم.تو از همان اول همین بودی؟بیا و کاری کن و بگو چیزی تا باورم شود که بیست روز کافیست برایش.بس است برای ِ تو و من و ما برای ِ این کثافتی که توش غرق شدیم.کتابهای ِ نازنینم توی ِ انباری خاک میخورند و من اینجا کنت لایت دود می کنم.خونت که به سیاهی زد مطمئن باش فردایش مُرده ای و دیگر مرا گیر نمیاوری.د ِ موبایل سِت ایز آف.فردا میروم گودو.تو هم بیا توی ِ خیالم آنجا.می رویم بیرون توی سوراخ سیگار می کشیم.کمی میخندیم به مردم و چایی چیزی میخوریم و بر میگردیم به خانه هه. همین.غروب ِ جمعه را آخر شب گریه می کنیم و به استقبال شنبه روز ِ بدی بود/روز ِ بی حوصلگی/وقت ِ خوبی که می شد/غزلی تازه بگی...جوجه کلاغم را دوست دارم به جای ِ همه.فردا پس فردا این خراب شده را صفایی می دهم.بیدارم کن.بیدارم کن.تحمل ِ دیدن ِ این کابوس را ندارم.بیدارم کن.

+ نوشته شده در  Fri 1 Feb 2008ساعت 1:28 AM    |