کاری نمی توانم کنم سینا.تو هم نمی توانی.هیچ کس.ناگزیر است.کلی فحش خوردی امشب از من. روی ِ زنگ زدن ندارم.عصبی بودم پسر.تو همیشه بهترین برادر ِ این دنیا برای ِ منی.ببخش.می دانی که حالم گه است این روز ها.به دل نگیر.تقصیر ِ تو نبود.طاقت ِ من بود که کوچکی اش کفاف ِ این دلتنگی را نمی داد.و تو آسان ترین بودی برای ِ منی که خسته بودم تا خالی شوم.بلند شو پسر.بیا مرا محکم بغل کن.دلم برای ِ یک آشنای ِ هم خون که جز تو نیست برای ِ من تنگ شده.می شود عزیز ِ من.آرامم.غمگینم.اما تو هستی برای ِ شدن.صدای ِ جوان و مطمئنت را دوست دارم.بغض کردنت را.غرور ِ خامت را که نمیخواهی اشکت را ببینم.و دست هایت را که مرا یاد ِ کمانچه می اندازد.
سینا!
باز هم بگو به من که می شود.می شود.می شود.و دوستت دارم.