خیلی می روی می آیی.خیلی میروم می آیم.رفتی که نیایی.آمدم که نروم.ماندم.با خودم.در خودم.تا خودم.بی خودم،با خودت،در خودت امکان پذیر نیست ای ناگزیر ِ درد های پیکرم.نیامدم که برگردم.آمدنم برای ِ ماندن بود.ماندن کنار ِ خود ِ گم شده ام.نه کنار ِ تو.نه کنار ِ او.من،سرگردان ِ رویا هایم،به یک کنار ِ زنده ی ِ ناشناس ِ امن می اندیشیدم.چیزی شبیه به کنار ِ مرد های ِ جاکش،توی تاکسی های ِ آواره ی ِ این شهر.وقتی که فکر می کنم می بینم باید تمام ِ نامه ها را می انداختم توی ِ صندوق پست.تمام ِ نامه های ِ بی آدرس ِ تمبر خورده را.بهشتم را بر پا کردم.به جان کندن.به درد.به خون.به رنج.اما کردم.چه می دانی بهشت را چیست در معنایش به حقیقت؟این بهشت کجا و بهشت ِ خدایان ِ تو کجا؟گفتم برویم. پرسید کجا؟گفتم هرجایی که بشود بی هراس در کوچه و میدان و خیابان یکدیگر را ببوسیم.نرفتیم. ماندیم تا کپک بزنیم و زدیم.من می توانم شیطان باشم.ابلیس.کاری نکرده ام که عذاب ِ شیطان بودن را بکشم.نه.هیچ.فقط خدایم را نمی خواستم تقسیم کنم و نکردم.هنوز هم خدای ِ من مال ِ من است و دوستم دارد و خدای ِ شما خشمش را با عذاب ِ من فرو می خورد.خدای ِ شما مرا دوست ندارد.من هم دوستش ندارم.اما عذابش که نمی کنم لعنتی ها.او چرا پس دوزخش را برپا کرده است برای ِ من؟یک روز در جهنم،شیطان،منم!در کدام بهشت ِ خدای ِ شما پری می توانم باشم من؟من می توانم اما خدایتان بر نمی تابد پری بودن ِ مرا.شما هم نمی توانید ببینید مرا در بهشتی هر چند کوچک که مَلِکش من باشم.اما هستم.بهشتی بر پا کردم با خدایم که فقط مرا و من و خودش را راه است به آن.بمیرید.موسی خودش را دار زد.موسی.موسی.موسی.اگر اسمش عیسی بود زنده می ماند آیا؟به بابا گفتم:خسته شدم.می خواهم بروم.دیگر نه حتی به ایتالیا به شوق ِ معماری.به هر جا که فقط راحت بمیرم.اشکان!دلم می خواهد بروم جنوب.جایی که پوستم زیر ِ انگشت ِ آفتابش بسوزد از میل ِ زیستن.مرا عهدی ست با جانان.یا کافی و یا غنی و یا فتاح و یا رزاق.مرا به باد بسپار.در من زمزمه ی لرزان ِشمع َ دعاهای ِ شبانه است.بلند می شوم.خودم را معرفی می کنم.خداحافظی می کنم و می آیم تا با خودم باشم.در بهشت ِ خودم.مریم ِ مقدس نیستم.مریم ِ مجدلیه شاید.کلید ِ خانه ی من صدای ِ اوست.مرا بگشا و به آسمان ِ مخفی ام قدم پرواز کن.هیچ تویی،تو نیست.فقط تو،تو هستی که در دیوار ِ خانه ی ِ من لانه کرده ای.
پ.ن:عاشق ِ سلفژ شده ام.عشق ِ گهی ست برای ِ خودش.امروز برای ِ حفظ شدن ِ مد های ِ کلیسا دهانم سرویس شد توی ِ کافه هه که نمی دانم چرا آقای ِ هی ِ هندونه اسمش را نگذاشت پت و مت به جای ِ گودو.آقای ِ هی ِ هندونه همان آقای گودو هستند.اسم جدیدشان است.آقای ِ هی ِ هندونه جالبند.من با حلقه ی کریسمس ِ در ِ حُجره شان کنار می آیم اما به شرطی که شب یلدا به ما انار بدهند بخوریم و هفت سین مان را هم فراموش نکنند.ناسیونالیسم همیشه مرا یاد ِ جارو برقی ِ ناسیونال می اندازد.
پ.ن:می شود.دعا کن بشود.بگو می شود.