تبليغاتX
قایق کوچک کاغذی

از سر خیابانی که به نامتان کردند آن هم از سر اجبار به خاطر تدریس یک انقلاب،پایین که می آیم، از سر خیابان آبان می شود دید ارشاد را با آن گنبد فیروزه ای ش که طعنه می زند به این آسمان سیاه تهران ِ بی تو.و می گیرد دل دکتر جان وقتی می رسم به سر میرداماد و گنبد حسینیه دیگر مخفی نیست بخشی ش پشت چنار های سرما زده ی دود گرفته ی لخت.می شود دیدش بزرگ.زنده.آبی.و بی تو! دل میگیرد دکتر جان.دل میگیرد.

هبوط درد بودن را می خوانم و دل گرفته را گریه میکنم.بپذیر این را از من دکتر جان.بپذیر...

+ نوشته شده در  Mon 12 Jan 2009ساعت 6:19 PM    | 

عادت گهی پیدا کردم جدیدن.شب ها که ول می چرخم در حد فاصل خیابان نوبخت و نیلوفر،سیگارم را له نمی کنم زیر پا،تا تهش هم نمی کشم،می گذارمش همانطور نصفه نیمه زیر برف پاک کن ماشین ها.
+ نوشته شده در  Sat 3 Jan 2009ساعت 9:39 PM    | 

حواست نیست تو.هیچ خواست نیست و من شب ها از دیوار خانه ی شما می آیم تو.یواش در اتاقت را باز می کنم.یواش تر می بندمش.می خزم کنارت و تو آرام می شود نفس هایت.شبیه وقتی که کودک بودی.

+ نوشته شده در  Sun 28 Dec 2008ساعت 1:2 AM    |