نخ بسته ی کوچک چای را هی بالا و پایین میکنم.چای متولد می شود!به همین سادگی.می گویم:چه بلایی سر این بیچاره ها می آورند که به این راحتی وا می دهند؟مثل مرغ نگاهم می کند.نفهمیده حرفم را.می گویم:چای را منظورم است.من چای که دم میکنم راحت هفت هشت دقیقه طول می کشد تا رنگ بدهد،طعم بگیرد،آماده شود.می گوید:آها.یعنی متوجه حرفم شده و لبخند می زند.دلم می گیرد. چه بلایی سرش آمده که این جوری شده؟می پرسد:راستی سفرت خوب بود؟تعریف کن.بگو.چطور بود؟ لبخند می زنم و می گویم که بد نبوده سفر و جز بخش ماهی ها حتی می شود گفت که خوب بوده.و یک چیز هایی هم نوشتم از سفر.ذوق می کند و می خواهد برایش تعریف کنم.بخوانم.می گویم حالا نه. چای مان یخ کرده.هوا تاریک و سرد است.باید برود.و می رود.
ماهی ها توی مغزم شنا می کنند.و قلبم درد می گیرد.
یکی هست٬یک مردی هست که من البته ندیدم صورتش را تا به حال ولی می دانم هست٬که شب ها٬ وقتی چراغ ها خاموش شد و خیابان خلوت شد و کوچه ها سوت و کور٬با یک فرغون کود راه می افتد توی محله ی ما و پای این ساختمان های نیمه کاره کود میریزد تا زود رشد کنند و قد بکشند.این آپارتمان لعنتی سر کوچه کافی نبود برایش حالا اول کوچه پایینی٬امروز که پا شدم دیدم تیر آهن هوا کردند.
به سارا گفتم که می ترسم.می ترسم یک روز که بیدار شدم از خواب دیگر نشود آسمان را دید.و گفتم دلم برای خانه ی قدیمی تنگ شده.برای اتاقم با آن بالکن کوچک و پنجره ی بلند شیشه اش.آنجا آسمان بی دریغ ادامه داشت برای پرواز.برای باران.برای گریستن.برای دیدن.برای رویا.برای من.برای من...