میان آن همه ماندن
نه می رفتیم
نه می ماندیم
نشسته بودیم و بر ویرانه های دست هایمان میگریستیم
در انتظار آمدن بادی که در آن بمیریم
و باز کی دوباره کجا زنده مان کند.
یائسگی اش را به عزا نشست
و من دیدم
که تو دیگر از دیوار خانه ی من رفته ای...
در آن گورستان گم نام
یک فاحشه مرده بود
در گور خالی کنار گور من
هنگام زایمان یک جنین روشن و گرم مرد
و چقدر شبیه مادرم بود آن فاحشه
تمام شمع ها بر باکرگی اش سوگند می خوردند
ولی مادر من که باکره نبود
کدامیک فاحشه بود؟
مهم نیست
بهشت برای مادران است
برای تمام مادران...
***بخشی از یک شعر بدون اسم که یادم مانده.