تبليغاتX
قایق کوچک کاغذی

می گویم سلام.می گویم دیشب برف بارید.می گویم دریا.می گویم باران.می گویم قایق.می گویم خیسم.می گویم آن مرد در شب رفت.می گویم دستم را ببین.بلند شو.بلند شو.اللّه اکبر.نماز بخوان. دست هایم قبله ی ِ تو.نماز بخوان.بر من بخوان.پاک و مطهرم.تقدیسم کن.ستایشم کن.بر من نمازی بخوان.به هر زبان.به هر کلمه.بخوان تا بخوانم.میخواند.بلند.به واژه هایی رمزین.و من این بار باید بخوانم. ومی خوانم...

+ نوشته شده در  Tue 12 Feb 2008ساعت 1:18 PM    | 

برای ِ خون و ماتیک.برای ِ خون و ماتیک.برای ِ خواب.راحت می میریم.راحت.دکتر لبخند ِ گهی زد و پرسید میتوانی نصف سیگارت را دور بریزی و باقیش را هم با چوب ِ سیگار بکشی.هوم؟چطور است؟توی ِ دلم گفتم میشود بگویید کجا می توانم بالا بیاورم؟لبخندی گه تر حواله اش کردم و گفتم که نچ!نمی توانم.تو از همان اول همین بودی؟بیا و کاری کن و بگو چیزی تا باورم شود که بیست روز کافیست برایش.بس است برای ِ تو و من و ما برای ِ این کثافتی که توش غرق شدیم.کتابهای ِ نازنینم توی ِ انباری خاک میخورند و من اینجا کنت لایت دود می کنم.خونت که به سیاهی زد مطمئن باش فردایش مُرده ای و دیگر مرا گیر نمیاوری.د ِ موبایل سِت ایز آف.فردا میروم گودو.تو هم بیا توی ِ خیالم آنجا.می رویم بیرون توی سوراخ سیگار می کشیم.کمی میخندیم به مردم و چایی چیزی میخوریم و بر میگردیم به خانه هه. همین.غروب ِ جمعه را آخر شب گریه می کنیم و به استقبال شنبه روز ِ بدی بود/روز ِ بی حوصلگی/وقت ِ خوبی که می شد/غزلی تازه بگی...جوجه کلاغم را دوست دارم به جای ِ همه.فردا پس فردا این خراب شده را صفایی می دهم.بیدارم کن.بیدارم کن.تحمل ِ دیدن ِ این کابوس را ندارم.بیدارم کن.

+ نوشته شده در  Fri 1 Feb 2008ساعت 1:28 AM    | 

دیگر به تارم دست نمی زنم.هرگز.هرگز.
+ نوشته شده در  Sat 26 Jan 2008ساعت 9:50 AM