تبليغاتX
قایق کوچک کاغذی

ما عادت داشتیم شب ها بمیریم و اگر هوایی بود برای ِ نفس،فرصتی بود برای ِ نگاه و توانی بود برای ِ درد،صبح دوباره متولد شویم که نبود.بیشتر ِ وقت ها نبود.و روز ها و هفته ها میگذشت و ما در خودمان می نشستیم و می گریستیم و سیگار می کشیدیم و فحش ِ ناموس را میکشیدیم به این دنیا و آخ که چقدر خسته بودیم.دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد.و نمی برد.میخوارگی هم کفاف نمی داد.مستی ما را هم دوامی نبود.دلم خواب می خواست و خوابم نمی برد.مرده بودم در خودم.مست از خواب و خیس از شراب و سرخ از خون.خوابم نمی برد.میخواستم به قدر ِ شمردن تا ده بتوانم پلک هایم را بر هم بگذارم و نمی شد.نمی توانستم.کلافه بودم.مرده بودم به عادتی کهنه یک شب و متولد نمی شدم.هوایی نبود.فرصتی نبود.توانی نبود.دیگر شراب هم شراب نبود.این روز های ِ من عجیب به رنگ ِ بدرنگ ِ آن روز هاست رفیق! سینا گفت تازه شرب ِ خمر کردم.دعا کنم قبول میکند؟و خندید.نخندیدم.دستم را فرو کردم لای ِ موهاش و گفتم این قدر تافت نزن.کچل شدی بدبخت!گفت این قدر سیگار نکش.مُردی!بلند شدم و گفتم برویم؟ پرسید کجا؟گفتم هر جا.برویم؟رفتم سر ِ کمد.بطری را لا جرعه سر کشیدم.پرده را کنار زدم.چراغ را خاموش کردم و خودم را پرت کردم روی ِ تخت.چشم هایم را بستم و گریه کردم.مثل ِ همیشه بی صدا و آرام.سینا رفت.گریه کرد و رفت.بلند شو.بلند شو.با تو تماس گرفته ام.صدا میکنمت.به نام های ِ بی شمار.تو پاسخ می دهی به من.مگر نه آیا؟می دهی.می دهی.می دهی.

می شود.

+ نوشته شده در  Sun 23 Dec 2007ساعت 3:17 PM    |