کاری نمی توانم کنم سینا.تو هم نمی توانی.هیچ کس.ناگزیر است.کلی فحش خوردی امشب از من. روی ِ زنگ زدن ندارم.عصبی بودم پسر.تو همیشه بهترین برادر ِ این دنیا برای ِ منی.ببخش.می دانی که حالم گه است این روز ها.به دل نگیر.تقصیر ِ تو نبود.طاقت ِ من بود که کوچکی اش کفاف ِ این دلتنگی را نمی داد.و تو آسان ترین بودی برای ِ منی که خسته بودم تا خالی شوم.بلند شو پسر.بیا مرا محکم بغل کن.دلم برای ِ یک آشنای ِ هم خون که جز تو نیست برای ِ من تنگ شده.می شود عزیز ِ من.آرامم.غمگینم.اما تو هستی برای ِ شدن.صدای ِ جوان و مطمئنت را دوست دارم.بغض کردنت را.غرور ِ خامت را که نمیخواهی اشکت را ببینم.و دست هایت را که مرا یاد ِ کمانچه می اندازد.
سینا!
باز هم بگو به من که می شود.می شود.می شود.و دوستت دارم.
خیلی می روی می آیی.خیلی میروم می آیم.رفتی که نیایی.آمدم که نروم.ماندم.با خودم.در خودم.تا خودم.بی خودم،با خودت،در خودت امکان پذیر نیست ای ناگزیر ِ درد های پیکرم.نیامدم که برگردم.آمدنم برای ِ ماندن بود.ماندن کنار ِ خود ِ گم شده ام.نه کنار ِ تو.نه کنار ِ او.من،سرگردان ِ رویا هایم،به یک کنار ِ زنده ی ِ ناشناس ِ امن می اندیشیدم.چیزی شبیه به کنار ِ مرد های ِ جاکش،توی تاکسی های ِ آواره ی ِ این شهر.وقتی که فکر می کنم می بینم باید تمام ِ نامه ها را می انداختم توی ِ صندوق پست.تمام ِ نامه های ِ بی آدرس ِ تمبر خورده را.بهشتم را بر پا کردم.به جان کندن.به درد.به خون.به رنج.اما کردم.چه می دانی بهشت را چیست در معنایش به حقیقت؟این بهشت کجا و بهشت ِ خدایان ِ تو کجا؟گفتم برویم. پرسید کجا؟گفتم هرجایی که بشود بی هراس در کوچه و میدان و خیابان یکدیگر را ببوسیم.نرفتیم. ماندیم تا کپک بزنیم و زدیم.من می توانم شیطان باشم.ابلیس.کاری نکرده ام که عذاب ِ شیطان بودن را بکشم.نه.هیچ.فقط خدایم را نمی خواستم تقسیم کنم و نکردم.هنوز هم خدای ِ من مال ِ من است و دوستم دارد و خدای ِ شما خشمش را با عذاب ِ من فرو می خورد.خدای ِ شما مرا دوست ندارد.من هم دوستش ندارم.اما عذابش که نمی کنم لعنتی ها.او چرا پس دوزخش را برپا کرده است برای ِ من؟یک روز در جهنم،شیطان،منم!در کدام بهشت ِ خدای ِ شما پری می توانم باشم من؟من می توانم اما خدایتان بر نمی تابد پری بودن ِ مرا.شما هم نمی توانید ببینید مرا در بهشتی هر چند کوچک که مَلِکش من باشم.اما هستم.بهشتی بر پا کردم با خدایم که فقط مرا و من و خودش را راه است به آن.بمیرید.موسی خودش را دار زد.موسی.موسی.موسی.اگر اسمش عیسی بود زنده می ماند آیا؟به بابا گفتم:خسته شدم.می خواهم بروم.دیگر نه حتی به ایتالیا به شوق ِ معماری.به هر جا که فقط راحت بمیرم.اشکان!دلم می خواهد بروم جنوب.جایی که پوستم زیر ِ انگشت ِ آفتابش بسوزد از میل ِ زیستن.مرا عهدی ست با جانان.یا کافی و یا غنی و یا فتاح و یا رزاق.مرا به باد بسپار.در من زمزمه ی لرزان ِشمع َ دعاهای ِ شبانه است.بلند می شوم.خودم را معرفی می کنم.خداحافظی می کنم و می آیم تا با خودم باشم.در بهشت ِ خودم.مریم ِ مقدس نیستم.مریم ِ مجدلیه شاید.کلید ِ خانه ی من صدای ِ اوست.مرا بگشا و به آسمان ِ مخفی ام قدم پرواز کن.هیچ تویی،تو نیست.فقط تو،تو هستی که در دیوار ِ خانه ی ِ من لانه کرده ای.
پ.ن:عاشق ِ سلفژ شده ام.عشق ِ گهی ست برای ِ خودش.امروز برای ِ حفظ شدن ِ مد های ِ کلیسا دهانم سرویس شد توی ِ کافه هه که نمی دانم چرا آقای ِ هی ِ هندونه اسمش را نگذاشت پت و مت به جای ِ گودو.آقای ِ هی ِ هندونه همان آقای گودو هستند.اسم جدیدشان است.آقای ِ هی ِ هندونه جالبند.من با حلقه ی کریسمس ِ در ِ حُجره شان کنار می آیم اما به شرطی که شب یلدا به ما انار بدهند بخوریم و هفت سین مان را هم فراموش نکنند.ناسیونالیسم همیشه مرا یاد ِ جارو برقی ِ ناسیونال می اندازد.
پ.ن:می شود.دعا کن بشود.بگو می شود.
زیر دوش حمام که خیس می شوی حسنی که دارد این است که جز به هیچ به چیز دیگری فکر نمی کنی...می آیم و می ایستم روبروی آینه ی بخار گرفته...انقدر می ایستم تا بخارش خودش پاک شود... نیمتنه ی لخت خودم را می بینم...بازو هایم را...سینه هایم را...سمیرا همیشه می گفت هر بار که از حمام می آیی سینه هایت را باآب سرد بشور تا سفت و خوش فرم شوند...یاد آن مردک می افتم...دستم را روی سینه هایم میگذارم...خب من تا به حال به سینه ی کسی دست نزدم و نمی دانم سفت یعنی همین یا بیشتر یا کمتر...یاد آن مردک می افتم...سمیرا میگفت سینه هایی که صورتی کم رنگ هستند قشنگ ترند...باز نگاه می کنم به سینه هایم در آینه نمناک...مطمئن نیستم...تاپ مشکی ام را از رو سبد بر می دارم و تنم می کنم...کمی از تنم را پوشانده...کمی از سینه هایم را...پریسا می گفت این تاپ تو تنت محشره...یاد آن مردک می افتم...پریسا می گفت با یه دامن تنگ مشکی خدا می شود این تیپ...آذر می گفت بین سینه هایت جان می دهد برای خالکوبی...می خواهی خودم برایت خالکوبی کنم...یاد آن مردک می افتم....تاپم را در می آورم...لباس خواب مامان را می پوشم...لباس خواب خیس است و می چسبد به سینه هام...یاد آن مردک می افتم و فحش را می کشم به همه...جیغ می کشم در حوله ام و گریه می کنم...یاد خودم می افتم و وجودم و تفکراتی که از تنم ساطع میشود...خسته ام...
پ.ن:مال ِ یک سال و چند ماه ِ پیش است.اما هنوز تازه مانده.تازه ی تازه....