پ.ن:روح دکتر فاطمی آرام.
شده عادت ِ من و عادت ِ تو انگار این همیشه مردنت.بوی خون می دهد خاطراتم از حضور ِ تو.خون بو نمیدهد،مزه ی آب دریا دارد،تلخ ِ شور ِ گندی که پاک نمی شود تا مدتها یاد قرمزی ش از ذهن.خودم را می خواهم به خریّت مطلق بزنم و گور نداشته ی همه.از فیلم ِ سریر ِ خون متنفرم.چقدر پیر شده سیمین جون.این قلب ِ مضحک ِ قرمز ِ اسفنجی،خدایی ش به چه دردی می خورد بی شعور؟!!میشود.
نمی توانی حرف بزنی.انگار دهانت پر از خون باشد.دهانم پر از خون است.
هیچ چیز را برای ِ من شرطی نکنید.چون متوقف می شوم و جلو نمی آیم دیگر.شاید هم برگردم تمام ِ راه ِ آمده را.
بهترین بخش ِ دیروز سلامی بود که حمید،از طریق وزیر ِ داخلی ِ دولت ِ مطبوعش ابلاغ کرد.باقی اش را با شجریان گریه کردم.
توی ِ تاکسی که می نشیند آدم و باد می کوبد به صورتش،ترس ِ فرو ریختن ِ نقابش خفه اش می کند.
اگر سرزمین ِ گوجه های ِ سبز را تمام کردید بگویید که پیشنهاد ِ تازه دارم.