تبليغاتX
قایق کوچک کاغذی
تمام ِ سرباز های ِ دنیا دلتنگند.تمامشان دود ِ سیگار را با حرص و لا ینقطع می دهند بیرون،لاس نمی زنند با سیگار.بازی نمی کنند با دودش.اینقدر گیج و دلتنگند که قهوه ی ِ فرانسه ی ِ نکبت ِ گودو را لاجرعه سر می کشند.تو هم یکی از سرباز های ِ دنیایی...فکرش را نکن.من هم جوری دیگر سربازی هستم در این دنیا،فقط پادگانمان فرق دارد.همین.

یا خوابم کنید،یا بیدارم کنید...

+ نوشته شده در  Fri 19 Oct 2007ساعت 10:44 AM   

اگر بمیرد باز هم می تواند تو را ببیند؟آفتابگردان بخرد؟به صدای ِ گنجشک ها گوش کند؟یا قدم بزند خیابان ِفلسطین را مُدام؟سیگار بکشد،بهمن ِ بلند؟از مرگ نمی ترسد،فقط نگران این چیز هاست...

پ.ن:کتاب ِ سرزمین  ِگوجه های سبز،نوشته ی هِرتا مولر.بها:۲۳۰۰ تومان فکرکنم،حتما خوانده شود.

پ.ن:بوی خود شیفتگی می دهد.
هیچ کس اما سوراخ های ذهن ما را نمی بیند نه؟ مایی که همه را خر فرض می کردیم و در برج عاج نشسته بودیم و به این دل خوش بودیم که تفاوت کاج ها را می فهمیم. اما از درک انسان کناریمان عاجز بودیم- مقایسه. مقایسه. وای ... اگر همه خر نبودند که ما نارسیس نمی توانستیم بشویم. پس لاجرم از همان ابتدا معلوم بود که همه خرند. کره خر و خر و گوساله. از مدیر و ناظم و بچه ها. یکی هم باید باشد لابد تا ما بتوانیم احساسات انسانیمان را بروز دهیم. آن وقت او می شود همان فاطمه. گاهی سکوت بهتر است.کسی که نمی تواند تفاوت انسان ها . تفاوت همکلاسی ها و ویژگی هایشان را کشف کند و درک کند. مشکوک است بتواند بین کاج ها تمایز قایل شود. این آدم می تواند عده ای را یک جا توی یک گور دسته جمعی بیندازد یا توی کوره بسوزاند چون کاج ها را بهتر می فهمد! ترسناک است این تفکر. ترسناک.

آقای رضا!ناراحتم کردید.من نه نارسیست هستم نه هیتلر.مدرسه ی من و بهک و ارشد ها و خانم ِ جم، دولتی بود.به این آدرس:تهران،بزرگراه ِ آیت اللّه کاشانی،خیابان شربیانی،خیابان ِ نیلوفر،کوچه ی ِ شهید رحمانپور،دبستان دولتی ِ شهید سید کاظم ِ موسوی.نه آن موقع و نه الان ،در برج ِ عاج زندگی نمی کنم. برای ِ پولی که خرج میکنم زحمت می کشم و زخم و زیلی هم می شوم کلی به خاطر یک سفارش و پدر چشم هایم هم در می آید.انصاف را از نو هجّی کنید.شعور را هم.ما را هم.

پ.ن:دارم قایق های ِ کوچک ِ کاغذی درست میکنم.هنوز کلی مانده تا هزار.....

پ.ن:غمگینم.....

+ نوشته شده در  Sun 14 Oct 2007ساعت 1:52 AM   

سارا!

یاد ِ تمام ِ سرطان های ِ دنیا افتادن، می دانی یعنی چه؟

+ نوشته شده در  Sun 7 Oct 2007ساعت 0:32 AM   

ساعت ها همیشه نباید بدوند،گاهی باید بخوابند.

+ نوشته شده در  Mon 1 Oct 2007ساعت 3:56 AM    | 

«هیچ دو تا درخت کاجی شبیه هم نیستند.همه این را می دانند اما واقعاْ حالیشان نیست،چون به هر درخت ِمخروطی که یک بویی،حالا هر بویی بدهد و چله ی زمستان هم سبز باشد،می گویند کاج.به همه شان هم یک جور ِ عین ِ هم می گویند کاج.انگار که همه شان یکی هستند.اما اینطور نیست. هیچ دو تا درخت ِ کاجی شبیه هم نیستند.از بچگی این را می دانستم.که همه ی بچه های مدرسه خَرَند که خیال می کنند هر هفده تا درخت ِ کاج ِ کوچه ی مدرسه مثل همند.در مورد بهک مطمئن نیستم.قیافه اش به خَر ها نمی خورد.یادم هم نمی آید هیچ وقت راجع به کاج ها حرف زده باشیم.اما بقیه عین ِ خَر بودند.نه فقط در مسئله ی کاج ها،در همه چیز خَر ِ خَر بودند.منت ِ معلم را می کشیدند.به خاطر ِ نمره ی انضباط گریه می کردند.کفش ِ گشاد و سوراخ ِ فاطمه را مسخره می کردند.شعورشان نمی رسید که  کفش ِ گشاد سوراخ نمی شود و حالا که کفش های ِ گشاد ِ فاطمه سوراخند،یعنی کفش ها مال ِ فاطمه نیستند.یعنی فاطمه کفش ندارد و این خیلی هم گریه دار است اصلاْ.خَر ها کلاغ ها را دوست نداشتند.چیز میز پرت می کردند بهشان.راه رفتن ِ کلاغ ها برایشان جالب نبود.خَر ها زیر ِ هیچ کدام از باران ها نمی رفتند.خانم جم هم گاهی خَر می شد.پیر دختر بود.قیافه اش شبیه ِ نیکتور بود. شاید هم نبود و من بیخودی یاد ِ نیکتور می افتادم.کفشش پاشنه کوتاه بود.انگار خودش به خودش می گفت گور بابای ِ قد ِ کوتاهم.خَر که می شد نمی گذاشت زیر ِ باران بایستم.حالیش نبود که باران ها مثل هم نیستند و این باران،فقط همین الان،همین جا و همین جوری می بارد و دیگر تکرار نمی شود و اصلاْ به تو چه خانم جم؟دِلَم می خواهد این قَدر سرما بخورم تا بمیرم اما خیس ِ این باران شوم.نمی شد این حرف ها را به آن پیکر ِ استخوانی و کوچک که خط کش به دست،همیشه در حال ِ مچ گیری بود، فهماند.یعنی هیچ وقت نتوانستم بگویم ماجرای این باران ها را.احساس می کردم دهانم را که باز کنم زبانم عوض می شود و هیچ چیز نمی فهمد و شاید داد بزند سَرَم که آدم باشم.بد اخلاق نبود.زیادی قانون مقرراتی بود.مثل همه ی ترشیده ها.الان که فکر می کنم می بینم حتی اگر زبانم هم عوض نمی شد،باز هم نمی شد حالیَش کرد.کسی که به ما،یک مشت خَر ِ ده ـ یازده ساله می گفت ارشد و توقع داشت سرباز های با شعوری باشیم و فحش روی ِ دیوار ِ دستشویی ننویسیم و پفک نخوریم و بدانیم تقلب یعنی دزدی،واقعا حرف هایم را نمی فهمید.اما بهک...کاش یک بار ازش می پرسیدم فرق ِ باران یکشنبه را با بارانی که جمعه بارید می داند؟کاش در مورد ِ کاج ها چیزی می گفتم بهش تا ببینم حالیش می شود؟کاش...

حالا ده سال گذشته....ده سال خیلی ست برای ِمن.دور شدم از آن روز ها...آدم ها...از آن دنیا...یک جور ِ بد ِ ناجور هم دور شدم...گیچ و غمگین و تند تند...پرت شدم بیرون انگار.از دنیای مدرسه ی خَر ها.از کوچه ای که هفده درخت ِ کاج ِ عزیز داشت.راستش از همه جا پرت شدم بیرون.اینجا ماندم و گیجم.چیزی نمی گویم.گوش می کنم.سر در نمی آورم از حرفها و فقط سری تکان می دهم .ولی چیزی نمی گویم.هیچ چیز.به هیچ کس.زبان های دنیا زیاد شدند.سخت هم شدند.خیلی از زبان ها هم مُردند دیگر و نمی شود کاریش کرد.کسی زبان ِ مرا نمی فهمد.کسی درد ِ این را ندارد که هر درخت ِ کاج با کاج ِ بغل دستی اش فرق دارد.کسی حوصله ندارد تفاوت ِ کاج ها را یاد بگیرد.دلم می خواست راجع به کاج ها با کسی حرف می زدم.راجع به کاجی که رویش یادگاری نوشتم.یا کاجی که زیر ِ برف ِ سنگین ِ سال های ِ دور خم شد و خیلی آرام خشک شد و مُرد.یا آن کاج که از بَس کلاغ رویَش بود،یک دنیا بود برای ِ خودش و برای ِ من و شاید هم برای ِ بهک.دنیای ِ کلاغ های خوب ِ پُر رو.از هفده تا درخت ِ کاج ِ یک کوچه بگویم.کوچه ی ِ مدرسه ی ِ ما.مدرسه ی ِ من و بهک و ارشد ها و خانم جم.»

***برای ِتو می گویم...

+ نوشته شده در  Sat 29 Sep 2007ساعت 6:23 AM    | 

من دعایی کردم الان،تو که خواندی این را،تو هم بگو آمین...این یک تقاضا نیست.این یک خواهش است:بگو به نام ِ نامی ِ خداوندگار،برای ِ اویی که من است،آمین...

***سپاس.

+ نوشته شده در  Wed 26 Sep 2007ساعت 12:43 PM