تبليغاتX
قایق کوچک کاغذی

دیشب نشد بخوابم.در فکر وطن بودم.واژه ی ساده ای ست.دو هجا.سه حرف.تنها جای سختش مال هفت سالگی ست.که یاد بگیری وطن را با ط می نویسند یا با ت.وطن یک جور خاک است در هفت سالگی و تَن یعنی پیکر!بازی با کلمات...بلدی تو هم حتما....

حسین نوروزی از وطن نوشت و گفت که ما هم بنویسیم.بیا وطن بازی کنیم به جای یلدا بازی.وطنی که خاک ماست!نام ماست!میراث شوم ماست از خونریزی ها و ولنگاری های هزاران ساله.میراث تبار و اجداد ما...تبار ِ پاک آریایی!هه...

وطن یک مفهوم است برای من.مفهومی به رنگ درد و خون و بغض.وطن یعنی دامن دوست کوچک که هر چه بزرگتر شد،کوتاهتر شد.دامنی شد که حراج زنانگی صریحش را در شب نشینی های جوانان این سرزمین جلا بخشید.که دو سال پیش،وقتی عشوه می آمد کنار خیابان برای رونیز سیاه رنگ،وقتی صدایش کردم و پس از سالها مرا شناخت و به یاد آورد روزهای ِ دوست ِ کوچک بودن را،گریست و گفت که فراموشش کنم. که باور کنم دوست ِ کوچک دیگر مرده و مگر آن مرتیکه ی رونیز سوار چقدر داد که دامن ِ دوست ِ کوچک را برد؟دامنی را که می شد بَرَش گریست،پشتش مخفی شد یا زیرش کوسن گذاشت و مادر ِ خاله بازی شد.و چرا دوست ِ کوچک فاحشه شد؟مگر قرار ِ آن روزهایمان مادر شدن نبود؟دکتر شدن،معلم شدن نبود؟وطن یعنی جنین در سطل دستشویی دبیرستان.وطن یعنی ویدا،مرجان،الهه.وطن یعنی نیلوفر و شکمی که بالا آمد و خون...وطن یعنی ۱۸ قرص اعصاب در بیست سالگی.وطن یعنی میثم که تباه شد.یعنی مریم،اسکلت سیاهی که کرک می کشد و صیغه ی مردکی پولدار است و آن خانه ی کوچک و زیبایش در نیرو هوایی که شده میخانه ی الوات و خودش هم ساقی غمگین.یعنی حسین چروکیده و سیاه از هرویین و تریاک که وقتی هنوز خماری بالا نگرفته بود دست پسرش سعید را می گرفت و می بردش پارک.وطن یعنی آن همه کودک را بکنی و بکشی و بمیری بالای جرثقیل.وطن یعنی زندان اوین و تو که بپوسی چون دانشجویی.یعنی میدان تجریش که تحقیر شوی به خاطر صورتی پریده رنگ ماتیکت.یعنی دستت را بگیری بالا و اگر نافت معلوم شد بازداشت شوی.یعنی ماشین ریش تراشی که سرت را اتوبان کند.وطن یعنی داستان ِقفس ِ صادق چوبک.وطن یعنی تیغ و خون و خیرگی و زخم.وطن یعنی تن ِ دختری که می خواست تئاتر بخواند و تزریقی شد و صدایش که گرم بود زمانی، آنقدر بغض کرد و خمار شد که تکه تکه فرو ریخت و خون سرفه کرد به جای خواندن و خواندن و خواندن.دختری که سیگارش را کون به کون می کشید و می کشد.دختری که مرز فاحشگی و پاکی اش سیگار باریکی ست که دود می کند در خیابان.یعنی بکارتی که با یک بوسه جر بخورد.یعنی در ۱۸ سالگی در وصف فاحشگی ِ خود انشا بنویسی.و شعر بگویی برای دستهایی که پاکند و وصله ی تنی شدند که در وطن فاحشه است.وطن یعنی همه ی آغوش های پنهانی.یعنی سپیدی مرطوب سینه های عریان،در بنگی و خرابی و بی خبری در پارکینگ.وطن یعنی عشقی که تباه شد.هرز شد.هوس شد.وطن یعنی وَ تَن!تنی که خمید از بنگ و افیون و درد و خون.یعنی تنی که انگشتان وقیح و گستاخ را بر خویش تحمل کرد و دم نزد.یعنی بهشت زهرا و گوری که گم شد در زمان.یعنی تن ِ تو در خاک،تن ِ من در کفن.یعنی جایی که خدا را هر جور که می کشد عشقشان تقسیم می کنند.

من،وطن برایم،تَنَم است.دنیای بی کران و مبهمی که از زیر ِ پوستم تا عمق روحم طول می کشد.پر از درد و رنج و زخم.و به کجا می روم؟به کجا می برم تَنَم را؟وطنم را؟در کدام آپارتمان رم،در کدام خوابگاه پاریس،در کدام سوئیت مریلند از یاد ببرم وطنم را؟تَنَم را؟به کجا می برمش؟به کجا می توانم ببرمش؟وطن مرز ندارد،طول و عرض و کوه و رود و دشت ندارد.وطن من است و بغض دارد و توست و دلشوره دارد.وطن خاک نیست،تَن ِ تو و من و ماست که خاک می شود.تلخ تمامش نمی کنم هر چند که تلخ است.وطن اما تو هم هستی که مرا یاد بستنی یکشنبه ی شهریوری که می گذرد می اندازی....

بیدار شو....داری خواب می بینی...

***تو که خواندی بنویس که وطن چیست برایت....هرکه خواند بنویسد که وطن چیست برایش...برای من هنوز مانده تا در وصف وطن ناله کنم....بیش تر از این می شود گفت....تو بگو...بیا وطن بازی کنیم و سیگاری بکشیم و فلان ِ مام ِ جنده ی وطن....

+ نوشته شده در  Sat 15 Sep 2007ساعت 9:37 AM    | 

وطن یعنی و تَن...حسین نوروزی می فهمد حرفم را...وطن یعنی کمی پایین تر از میدان فلسطین،سمت راست،یک کوچه ی بن بست ِ باریکِ تنگ ِ کوتاه که وقتی واردش می شوی ته َش،دست راست یک پله ی بلند هست جلوی در یک خانه که این همه وقت که آنجا سیگار کشیدم و گریه کردم و خوابیدم کسی درش را باز نکرد.وطن یعنی دخترکی که ساعدش پر از جای تیغ است و می رود او هم آنجا که گریه کند و سیگار بکشد و بعد پیاده برود تا چهار راه فلسطین و از آن دکه ی سفید و سبز یک پاکت بهمن بلند بخرد و بعد توی کافه گودو تا وقتی ماگ چای بیاید بالاخره و سرد شود سرانجام،بهمن دود کند.وطن یعنی پارکینگ اسکان و آن دو ساعت کشدار و شکستن ِ بی صدای چیزی که دیگر محال می شود تکرارش.وطن یعنی میدان انقلاب و کتابفروشی صداقت و آن ساختمان هفت طبقه ی روبروی دانشگاه.وطن یعنی آتلیه دیزاین و همه ی سیگار هایی که دخترک،طبقه ی دوم کشید و بعد رفت سر کلاس کنکور.وطن یعنی سرباز های خسته ی پارک دانشجو.یعنی بزرگراه حکیم و آن بوسه ی نصفه نیمه و مردد.وطن یعنی و تَن!یعنی تن ِ تو که زایل می کند و زایل می شود و تن ِ من که می شکند و فرو می ریزد. وطن زیبا نیست.وطن مهربان نیست.وطن عزیز نیست.وطن تویی که نیستی و بدی و مرگی.وطن من است و خسته است و درد است.وطن خاک است و لبریز از جنازه.جنازه ی تو شاید.جنازه ی من عاقبت یک روز.وطن پلاک نصفه نیست برای من.سنم قد نمی دهد اصلا.وطن برای من مرز ندارد.شعورم قد نمی دهد.وطن برای من خلاصه می شود در یادهام...از برف ِ کودکی تا هفت سالگی...تا اولین دوست ِ کوچک...تا بلوغ...تا اولین بوسیدن ِ پنهانی...اولین خواب در آغوش ِ اولین کَس...وطن یعنی اولین نخ سیگار...اولین جرعه ی گناه...اولین توبه... اولین وداع...وطن یعنی اولین لرزه...وطن یعنی شکستن و فرو ریختن و تَن!!!

***نوشته ی سرگیجه آور و متناقضی ست...خودم خوب می دانم و هیچ هم حوصله ی تصحیح و مرور ندارم...در لحظه هر چه از مغزم پاشید را نوشتم و به دلایلی خیلی هم سانسور شده و خیلی هم گنگ و وراج شده به نظرم...استفراغ که می دانید چیست؟مخلوط مهوع و تفکیک ناپذیری ست...احساساتم اینجوری می شود گاهی...

+ نوشته شده در  Sat 15 Sep 2007ساعت 1:25 AM    | 

مرد: دلم می خواست الان بغلت کنم...

زن: ببوسمت...

مرد: که این قدر نلرزی.

زن: که احساست کنم.

***محشر بود این تکه اش خدایی...محشر بود...آقا فیلمساز نداریم بیاید یک فیلم سه سوت ثانیه ای بسازد با همین دیالوگ ها؟

+ نوشته شده در  Wed 12 Sep 2007ساعت 12:19 PM    | 

۱.فاحشه ای عزیز ِ من...فاحشه ای....حالا هی بیا روشنفکر بازی در بیاوریم و قهوه های نکبت ِ شوکا را داغ ِداغ،تلخ ِتلخ سر بکشیم و خدا را یک جور ِرمانتیک اسپل کنیم و به هیچ کجایمان هم نباشد که آن دخترک ِلاغر مردنی،با آن پانچوی سبزش که مرا هی یاد کفن زن عمو جان ِ مرحوم می اندازد،چطور شاد و خوشحال دارد به ریش وجدانش می خندد و به امشبش فکر می کند و نیشش جمع نمی شود اصلا...

۲.حالم خوب نیست اصلا....تب دارم...داغم...می سوزم...دلم آغوش ِتو را می خواهد...می دانم تنها آغوش ِ توست که بی نهایت است،که همان گستره ی ِ بی دریغ ِ مهربانِ گمشده است...آغوش ِتوست که مرا بی تاب می کند تا بدین حد که اشک بریزم...گریه به من نمی آید...گریه به تو هم نمی آید...آغوش ِتو....آغوش ِتو...تو...داغم...داغ....تب دارم...

دخترک باز موهایش را کوتاه کرده....لاغر شده باز...مریض شده باز...با چشم های گود افتاده و دستهای سرد و لرزان،نشسته بازی کند با قرص هاش...هجده قرص...راستی یکی از قرص هاش آبی ِ کم رنگ است....شبیه همان آبی ِسارافونش....شبیه همان آبی ِناخنهاش... تیره ترش کنی اگر آبی ِقرص را می شود رنگ دور چشمهاش....یک جور آبی ِچرک که شبیه خاکستری ست....کبود...

زندگی زیباست...خیلی زیبا...زندگی یعنی گنجشک ها.... یعنی  آفتابگردان ها...یعنی صدای ِ خوب ِ تو،وقتی که می گویی:صبح بخیر... زندگی یعنی پنجره...یعنی باران....زندگی زیباست....خیلی زیبا...اما کافی نیست....هیچ کافی نیست....

+ نوشته شده در  Mon 3 Sep 2007ساعت 12:22 PM    | 

خوب نیستم....هیچ خوب نیستم....آدم را مجبور می کنید....وگرنه من کی عاشق دیازپام ۵ بودم؟!!

+ نوشته شده در  Sun 2 Sep 2007ساعت 11:32 PM    | 

تو خوبی...خوب...بمان....
+ نوشته شده در  Tue 28 Aug 2007ساعت 7:23 PM   

کسی می میرد امشب

تو خیال کردی درختها همه کاجند؟

امشب زمستان است

فردا مُُُُرد

  

ای کاش گنجشکها دسته ای نپرند

یکی یکی بگذرند از جاده...

 

کسی می میرد امشب

تو در نوسان ِ بین دو قطبی

قطبی که از آن ِ [...] ست

و قطبی که[...]ی من است...

 

هزار قایق کاغذی کوچک

در آب های خروشان رودخانه عازم دریا هستند

تو  بوی ِ خیس و شور و آبی ِ دریایی...

 

تو خیال کردی صدای من در این برف بی پیر تا تو می آید؟!!

 

من از تمام جاده ها گذر کردم با باد

و صدا کردم تو را در تمام راه

اکنون کشتزار های ِ گسترده ی ِ طلایی رنگ

و درختان ِ بلند ِ تبریزی

و کوه ها و دور ها

پر از نام تو شدند تا همیشه 

و در تمام راه

تو را به یاد ِ من آوردند

آفتابگردان های ِ لبریز از آفتاب...

 

حباب بود

ترکید

امشب زمستان است

درختها همه کاج نیستند ای خوب!

کسی می میرد امشب

فردا مُرد.

 

+ نوشته شده در  Sun 26 Aug 2007ساعت 2:32 PM    |