ماگت را پر از چای کن لطفا...یک بیسکویت بردار از روی میز چوبی آشپزخانه...سیگارت را روشن کن.... بنشین روی صندلی کوچک و خودت را در آینه ی روی دیوار ببین....خوب ببین....لختی....غمگین و مبهوت...تو چایت را سرد می خوری...وقت می کنی تا سومین نخ سیگار را بین لبهات بگذاری....چرا ساکتی؟چیزی بخوان زیر لب...شعر بخوان....چایت را سر بکش یکباره و به یاد بیاور که بیسکویتت را نخورده ای باز....بلند شو....تارت را بردار از روی زمین....برو پشت پاراوان قهوه ای...روی صندلی ات بنشین....در آینه های قدی سه تکه خودت را نگاه کن....سه تا شدی....گیج می شوی....کسی غمگین،نشسته روی صندلی و تار به دست گرفته و سه تاست....چرا ساکتی؟بخوان....بلند....آواز بخوان....مولانا.....زخمه بزن و با تمام صدایت بخوان و گریه کن.....ولی قسم بخور که این بار دیگر تار عزیزت را نمی کوبی به آینه ها....قسم بخور....
خاموش
خاموش
خاموش
بعد در تاریکی بنشیند و گریه کند.....
هوا بوی حلزون می داد...بوی حلزون های چاق و چله ی بچگی...همان ها که جمع می کردم و می ریختمشان پای پنجره ی ویلا و شیشه را در عرض دو ساعت به گند می کشیدند...هوا بوی حلزون می داد...بوی قورباغه های لیز و لزج که ول کردمشان توی حمام ویلای ساری آن سال...بوی ماهی های روی حصیر که با چشمان وق زده شان زل میزدند و من هم خیره می رفتم توی نخشان...گزنک مثل ۳ سال پیش بود...آمل هم...فقط هوا فرق داشت با ۳ سال پیش...هوا بوی حلزون می داد...
تو باز بوی باران می دهی دخترک...تاکسی سرعت می گیرد...وقعی نمی گذاری...سرت بیرون است از پنجره...چشمهات را می بندی به ناچار...با چشمهای بسته گریستن را دوست نداری...تو باز بوی باران می دهی دخترک...هر وقت گریه میکنی بوی باران می دهد تنت...کودکی هنوز انگار...می پرسی از بغل دستی ات که چرا مرداد ماه باران نمی بارد؟زن دوست ندارد سوالت را.عصبانی ست از دستت که شیشه را تا آخر دادی پایین و موهاش به هم ریخته از این کارت...از رو نمی روی و باز می پرسی چرا نمی بارد؟ زن اخم دارد اما تو غمت بزرگتر از آن است که غصه دارت کند اخم زن...می پرسی چرا نمی دانید؟ ها؟ چرا؟...تو باز بوی باران می دهی دخترک...تاکسی تند تر می رود...باد لای موهای کوتاه همه رنگت می پیچد و تو گریه می کنی هنوز...زیر لب حرف می زنی با کسی...چه می دانم کیست...مهم است اصلا؟نه که نیست...مهم این است که تو باز بوی باران می دهی دخترک...دستت روی سینه ی چپت است و با چشم های بسته ات گریه می کنی...هنوز هم...هنوز هم بوی باران می دهی دخترک....
جایی دارد دخترک توی سوتین مشکی اش که مخفی ست....روی سینه ی چپش جایی ست که تمام راز های دنیایش را مینویسد روی کاغذی کوچک با روان نویس قرمز....و هیچ کس نمی داند الان،آنجا،روی سینه ی سپیدش یک نامه ی چند تا خورده هست که ریز ریز دعایش را نیمه شب با روان نویس ِ این بار آبی نوشته....هنگام خواب،بیداری،کار،گریه و همیشه مدام نوازش می کند روی سینه اش را و حتی گاهی وقتی در شلوغی مترو کسی تنه می زند به او سراسیمه دست می برد توی یقه اش که مبادا زده باشند ازش نامه را....نامه ی رهایی اش را....
کمی جلوتر از ایستگاه دروازه دولت،توی خیابان خاقانی که می پیچد و رد می کند سری مغازه های جوشکاری و فلز کاری را،هر چه می کند نمی تواند جلوی خودش را بگیرد و بغضش می گیرد...کمی بالاتر می رود توی آن غذاخوری کثیف و سیگار می خرد و می نشیند کنار صندوق های نوشابه به سیگار کشیدن....دستش را می کند توی یقه اش و مطمئن که می شود از بودن نامه آرام می گیرد....
جایی روی سینه ی چپش،آنجا که قلب بیمارش می کوبد دعایی گذاشته دخترک در انتظار اجابت....
***واقعیتی ست این پست...دعا کنید برایش...
بیدار شو...داری خواب می بینی....داری خواب می بینی....گفت بیدار است....و خواب نمی بیند و اینها همه کابوس است....گفتم نه!تو فقط یک خواب بد می بینی....بیدار شو...و دستم که نمی رسید به او تا تکانش بدهم محکم و نبودم آنجا تا بغض یواشکی ام را مخفی کنم در لبخند سپیدی که می زدم آنوقت تا بیدار که شد از کابوسش کمی روشن کند سپیدی لبخندم آن سیاهی مطلق گزنده ی حریص بی رحم را که درنوردیده او رادر این هجوم های بی امان همیشگی اش....
خسته است...اضطراب دارد...چیزی نمی گوید...و درد میکند فکرش٬وجودش و روحش...بیدار شو...داری خواب میبینی...می خواهد سکوت کند وتنها باشد و شاید خجالت کشید تا به من بگوید گور نداشته ام را گم کنم تا راحت باشد کمی...بی مزاحم....بی دلسوز....بی دوست....فقط شراب و نوسانهای پاندول ساعت و فکر....فکر....فکر...بیدار شو...داری خواب می بینی...
وقتی دستم به او نمی رسد و خستگی و تنهایی و وحشت و اضطراب را تسلیم شده و زل زده به پاندول بی خستگی و مجنون ساعت که هی میرود و می آید و خودش هم اینگونه میرود تا تجربه کند جنونی دیگر رادر این خیرگی...وقتی گنجشک های کوچه ی خانه شان که چه سخت بیگانگی میکند با او٬نمیخوانند در ساعتی حوالی ۷عصر....وقتی مطمئنم که خرداد ماه٬در این شهر برف نمی بارد تا شاید سپیدی معصوم برف حرارت این ویرانی را سرد کند....وقتی که هفت تا و حتی هفت تا هفت تا را هم اهمیتی نمی دهد...وقتی که می بوسمش و بوسه ی غمگینش را بغض میکنم و دود می شوم با سیگارم پشت پنجره ام و فکر میکنم به آواز بی دریغ گنجشک های کوچه مان و تنهایی او٬چه میتوانم کنم؟به من بگو...
بیدار شو....داری خواب می بینی...
تمام شد...
دلم تب می خواهد...یک تب ۴۴ درجه و بعدش بمیرم و داغ ِداغ٬گرم ِگرم بروم زیر خاک های پف کرده و خیس و نمناک دراز بکشم و وای خدا...حتی از فکرش هم بدنم لمس می شود...می فهمی؟...باید رویا دید...باید رویا بافت...باید تب کرد و هذیان گفت....باید رفت...رفت...رفت...
***سه نفر خواهند مرد به زودی.یعنی از این دنیا می روند.غمگین نباشم؟!!