زنک را دوست داشتم زمانی...جور خندیدنش را که گونه هاش را می آورد بالا...موهاش را که زیتونی میکرد...ماتیک قرمزش را که کبود بود مثل خون خشک شده...صدایش را که یک جور نازک قشنگ بود... ادا و اطوارش را که انگار دختری ۱۸ ساله لوندی می کرد...سیگار کشیدنش را که انگار وقت پک زدن٬از معشوقی مست٬لبالب پر می شد از شراب...دوست داشتم زمانی زنک را...وقتی اسمم را می گفت و می خندید...وقتی سیگار ماتیکی اش را از دستش می کشیدم بیرون و لب هام را به سیگارش می فشردم و سعی می کردم مثل او پر شوم از مستی و ولنگاری معشوقی مست...دوستش داشتم زمانی...زمانی که ندانسته بودم هنوز فاحشه ی غمگینی ست که اگر غم نان میگذاشت فرشته می شد...زنک را دوست داشتم زمانی...
جیمز دین از قاب سیاه میخ شده به دیوار خیره ی من است و از رو هم نمی رود.همان عکس معروفش که نیمی از صورتش در تاریکیست.هیچ احساس بدی ندارم از این که تنم را زل زده با اخم و من هم برهنه روی تخت ولو هستم.سگ خورد!این تن که توی پارکینگ اسکان به فنا رفت دیگر چه شرفی برایش مانده که بخواهم از جیمز دین نازنین دریغش کنم؟با آن موهای طلایی قشنگش که الان موهام عین خودش شده؟بی تفاوتم دیگر...حتی به او که انگشتانش جنگل سرد و چسبناک و اثیری تنم را قدم می زنند و در انحنای کمرم از هوس متشنج می شوند...من خواب و بیدار فقط گاهی چشمم می افتد به نگاه خیره ی جیمز دین...خسته که می شوم سگ می شوم...او عصبانی در را به هم می کوبد و گورش را گم می کند...می روم جلوی آینه...رد پای انگشتان حریصش را از شکمم تعقیب می کنم تا روی سینه هام... جاکش کثافت...این تن هر چه باشد فاحشه ی تو نیست بی شعور...لجن...دیدی بنگ و خرابم و هر کار که خواستی؟هه!گور پدرت...این ها را هوار می کشم توی تلفن و موبایلش را قطع میکند و به درک...به تخم نداشته ام...روی تخت ولو می شوم.بی هیچ شرمی از برهنگی در برابر جیمز دین که از قاب سیاه میخ شده به دیوار خیره ی من است و از رو هم نمی رود.
جا ماندم باز...جا می مانم هر بار...هربار...هر بار...بغض میکنم از احساس گنگ غربت و تنهایی و یاس...هرگز تا بدین حد اندوهگین نبودم که هستم این روز ها...این روزهای داغ...از خودم دورم...خیلی دور...مات و بی خیال به خودم خیره ام که افتاده کف پارکتهای خاکی و رنگی و گریه میکند و دستش را گاز میگیرد و جیغش را در بالشش خفه میکند و درد می کشد و درد میکشد و میکشد و میگویم به خودم که دور شدم از خودم و لم دادم به دیوارهای آینه ای که احمق است این خود من واقعا...خیلی احمق...چرا نمی میرد؟و گریه میکنم برای سادگی اش...برای دردش...ای کاش راحت میشد...ای کاش...
ویال را گذاشتم روی میز و خودم نشستم روی چهارپایه...بوی تینر برداشته اتاق را...گفت تازه روز خوشت هست این روز ها...چند روز دیگر از درد به خودت می پیچی...شقیقه هام داغ شدند...درد بیشتر...خدای من!درد بیشتر از این چه می شود؟سرنگ را گذاشتم توی ماگ پر از قلم مو...بوی سیگار برداشته اتاق را...تازه رسیده بود خانه که من گند زدم به اعصابش...گفت که مثل همه دروغ می گویم و من هم روی بقیه...گفت کاش نمی آمد خانه...گفت باور نمی کند حرفم را...گفت گولش می زنم...و گریه کرد...می خواستم بگویم:گریه نکن!گریه نکن...اما گفتم خوب می شوم...زود...تحمل می کنم درد را...و فکر مرا نکند...ولی گریه می کرد و من نگاهم روی ویال ثابت بود و احساس کثافت بودن برم داشته بود...گوشی را گذاشتم و گریه کردم و کرخت از درد دست لرزانم را بردم لای قلم مو ها و سرنگ را کشیدم بیرون و ویال را شکستم و سرنگ را پر کردم از ۱۰ میلی گرم مرفین و سوزن را فرو کردم در رگم و خالی کردم ۱۰ میلی گرم مرفین را تا بلکه دردم آرام بگیرد و فکرم پرت شود از حرف او که گفت تازه روز خوشت هست این روز ها...چند روز دیگر از درد به خودت می پیچی...
نشسته ام روی زمین و درد تمام تنم را فتح کرده و دندانهام را می فشرم و گریه می کنم و زانوهام را بغل می گیرم و سرم را می زنم مکرر و مداوم به دیوار کمد دیواری که کنجش مچاله شدم از درد و تنهایی و ناامیدی....باید دوام بیاورم....
ماتم...دستم را حائل می کنم...نگاهم گم می شود...شوری گذر چيزی سرخ در نبضم صفر می شود...دل دل می زنم...می خواهم گريه کنم...انقدر که موهام هم خيس شوند...تا ياد دستانی که در موهام روزی مست می شدند دوباره زنده شوند... چشمانم را تنگ ميکنم...اسمم را می شنوم...اسم واقعی ام را...اسمم را گم می کنم...نگاهم گریه می کند...بوی عشق می آید...عق می زنم...می لرزم...سقوط می کنم...دستم را ستون می کنم...کف اتاق زندگی ام را در خماری از نو هجی میکنم ...اما جورش جور نمی شود اصلا...بنگم...سرم را می گذارم روی پارکت های خاکی...خواب مرا می برد...