از سر خیابانی که به نامتان کردند آن هم از سر اجبار به خاطر تدریس یک انقلاب،پایین که می آیم، از سر خیابان آبان می شود دید ارشاد را با آن گنبد فیروزه ای ش که طعنه می زند به این آسمان سیاه تهران ِ بی تو.و می گیرد دل دکتر جان وقتی می رسم به سر میرداماد و گنبد حسینیه دیگر مخفی نیست بخشی ش پشت چنار های سرما زده ی دود گرفته ی لخت.می شود دیدش بزرگ.زنده.آبی.و بی تو! دل میگیرد دکتر جان.دل میگیرد.
هبوط درد بودن را می خوانم و دل گرفته را گریه میکنم.بپذیر این را از من دکتر جان.بپذیر...
حواست نیست تو.هیچ خواست نیست و من شب ها از دیوار خانه ی شما می آیم تو.یواش در اتاقت را باز می کنم.یواش تر می بندمش.می خزم کنارت و تو آرام می شود نفس هایت.شبیه وقتی که کودک بودی.
نخ بسته ی کوچک چای را هی بالا و پایین میکنم.چای متولد می شود!به همین سادگی.می گویم:چه بلایی سر این بیچاره ها می آورند که به این راحتی وا می دهند؟مثل مرغ نگاهم می کند.نفهمیده حرفم را.می گویم:چای را منظورم است.من چای که دم میکنم راحت هفت هشت دقیقه طول می کشد تا رنگ بدهد،طعم بگیرد،آماده شود.می گوید:آها.یعنی متوجه حرفم شده و لبخند می زند.دلم می گیرد. چه بلایی سرش آمده که این جوری شده؟می پرسد:راستی سفرت خوب بود؟تعریف کن.بگو.چطور بود؟ لبخند می زنم و می گویم که بد نبوده سفر و جز بخش ماهی ها حتی می شود گفت که خوب بوده.و یک چیز هایی هم نوشتم از سفر.ذوق می کند و می خواهد برایش تعریف کنم.بخوانم.می گویم حالا نه. چای مان یخ کرده.هوا تاریک و سرد است.باید برود.و می رود.
ماهی ها توی مغزم شنا می کنند.و قلبم درد می گیرد.
یکی هست٬یک مردی هست که من البته ندیدم صورتش را تا به حال ولی می دانم هست٬که شب ها٬ وقتی چراغ ها خاموش شد و خیابان خلوت شد و کوچه ها سوت و کور٬با یک فرغون کود راه می افتد توی محله ی ما و پای این ساختمان های نیمه کاره کود میریزد تا زود رشد کنند و قد بکشند.این آپارتمان لعنتی سر کوچه کافی نبود برایش حالا اول کوچه پایینی٬امروز که پا شدم دیدم تیر آهن هوا کردند.
به سارا گفتم که می ترسم.می ترسم یک روز که بیدار شدم از خواب دیگر نشود آسمان را دید.و گفتم دلم برای خانه ی قدیمی تنگ شده.برای اتاقم با آن بالکن کوچک و پنجره ی بلند شیشه اش.آنجا آسمان بی دریغ ادامه داشت برای پرواز.برای باران.برای گریستن.برای دیدن.برای رویا.برای من.برای من...
کتاب جدید:بخش سرطان از سلژنیتسین.
میان آن همه ماندن
نه می رفتیم
نه می ماندیم
نشسته بودیم و بر ویرانه های دست هایمان میگریستیم
در انتظار آمدن بادی که در آن بمیریم
و باز کی دوباره کجا زنده مان کند.
یائسگی اش را به عزا نشست
و من دیدم
که تو دیگر از دیوار خانه ی من رفته ای...
در آن گورستان گم نام
یک فاحشه مرده بود
در گور خالی کنار گور من
هنگام زایمان یک جنین روشن و گرم مرد
و چقدر شبیه مادرم بود آن فاحشه
تمام شمع ها بر باکرگی اش سوگند می خوردند
ولی مادر من که باکره نبود
کدامیک فاحشه بود؟
مهم نیست
بهشت برای مادران است
برای تمام مادران...
***بخشی از یک شعر بدون اسم که یادم مانده.
می گویم سلام.می گویم دیشب برف بارید.می گویم دریا.می گویم باران.می گویم قایق.می گویم خیسم.می گویم آن مرد در شب رفت.می گویم دستم را ببین.بلند شو.بلند شو.اللّه اکبر.نماز بخوان. دست هایم قبله ی ِ تو.نماز بخوان.بر من بخوان.پاک و مطهرم.تقدیسم کن.ستایشم کن.بر من نمازی بخوان.به هر زبان.به هر کلمه.بخوان تا بخوانم.میخواند.بلند.به واژه هایی رمزین.و من این بار باید بخوانم. ومی خوانم...
برای ِ خون و ماتیک.برای ِ خون و ماتیک.برای ِ خواب.راحت می میریم.راحت.دکتر لبخند ِ گهی زد و پرسید میتوانی نصف سیگارت را دور بریزی و باقیش را هم با چوب ِ سیگار بکشی.هوم؟چطور است؟توی ِ دلم گفتم میشود بگویید کجا می توانم بالا بیاورم؟لبخندی گه تر حواله اش کردم و گفتم که نچ!نمی توانم.تو از همان اول همین بودی؟بیا و کاری کن و بگو چیزی تا باورم شود که بیست روز کافیست برایش.بس است برای ِ تو و من و ما برای ِ این کثافتی که توش غرق شدیم.کتابهای ِ نازنینم توی ِ انباری خاک میخورند و من اینجا کنت لایت دود می کنم.خونت که به سیاهی زد مطمئن باش فردایش مُرده ای و دیگر مرا گیر نمیاوری.د ِ موبایل سِت ایز آف.فردا میروم گودو.تو هم بیا توی ِ خیالم آنجا.می رویم بیرون توی سوراخ سیگار می کشیم.کمی میخندیم به مردم و چایی چیزی میخوریم و بر میگردیم به خانه هه. همین.غروب ِ جمعه را آخر شب گریه می کنیم و به استقبال شنبه روز ِ بدی بود/روز ِ بی حوصلگی/وقت ِ خوبی که می شد/غزلی تازه بگی...جوجه کلاغم را دوست دارم به جای ِ همه.فردا پس فردا این خراب شده را صفایی می دهم.بیدارم کن.بیدارم کن.تحمل ِ دیدن ِ این کابوس را ندارم.بیدارم کن.
ما عادت داشتیم شب ها بمیریم و اگر هوایی بود برای ِ نفس،فرصتی بود برای ِ نگاه و توانی بود برای ِ درد،صبح دوباره متولد شویم که نبود.بیشتر ِ وقت ها نبود.و روز ها و هفته ها میگذشت و ما در خودمان می نشستیم و می گریستیم و سیگار می کشیدیم و فحش ِ ناموس را میکشیدیم به این دنیا و آخ که چقدر خسته بودیم.دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد.و نمی برد.میخوارگی هم کفاف نمی داد.مستی ما را هم دوامی نبود.دلم خواب می خواست و خوابم نمی برد.مرده بودم در خودم.مست از خواب و خیس از شراب و سرخ از خون.خوابم نمی برد.میخواستم به قدر ِ شمردن تا ده بتوانم پلک هایم را بر هم بگذارم و نمی شد.نمی توانستم.کلافه بودم.مرده بودم به عادتی کهنه یک شب و متولد نمی شدم.هوایی نبود.فرصتی نبود.توانی نبود.دیگر شراب هم شراب نبود.این روز های ِ من عجیب به رنگ ِ بدرنگ ِ آن روز هاست رفیق! سینا گفت تازه شرب ِ خمر کردم.دعا کنم قبول میکند؟و خندید.نخندیدم.دستم را فرو کردم لای ِ موهاش و گفتم این قدر تافت نزن.کچل شدی بدبخت!گفت این قدر سیگار نکش.مُردی!بلند شدم و گفتم برویم؟ پرسید کجا؟گفتم هر جا.برویم؟رفتم سر ِ کمد.بطری را لا جرعه سر کشیدم.پرده را کنار زدم.چراغ را خاموش کردم و خودم را پرت کردم روی ِ تخت.چشم هایم را بستم و گریه کردم.مثل ِ همیشه بی صدا و آرام.سینا رفت.گریه کرد و رفت.بلند شو.بلند شو.با تو تماس گرفته ام.صدا میکنمت.به نام های ِ بی شمار.تو پاسخ می دهی به من.مگر نه آیا؟می دهی.می دهی.می دهی.
می شود.
کاری نمی توانم کنم سینا.تو هم نمی توانی.هیچ کس.ناگزیر است.کلی فحش خوردی امشب از من. روی ِ زنگ زدن ندارم.عصبی بودم پسر.تو همیشه بهترین برادر ِ این دنیا برای ِ منی.ببخش.می دانی که حالم گه است این روز ها.به دل نگیر.تقصیر ِ تو نبود.طاقت ِ من بود که کوچکی اش کفاف ِ این دلتنگی را نمی داد.و تو آسان ترین بودی برای ِ منی که خسته بودم تا خالی شوم.بلند شو پسر.بیا مرا محکم بغل کن.دلم برای ِ یک آشنای ِ هم خون که جز تو نیست برای ِ من تنگ شده.می شود عزیز ِ من.آرامم.غمگینم.اما تو هستی برای ِ شدن.صدای ِ جوان و مطمئنت را دوست دارم.بغض کردنت را.غرور ِ خامت را که نمیخواهی اشکت را ببینم.و دست هایت را که مرا یاد ِ کمانچه می اندازد.
سینا!
باز هم بگو به من که می شود.می شود.می شود.و دوستت دارم.
خیلی می روی می آیی.خیلی میروم می آیم.رفتی که نیایی.آمدم که نروم.ماندم.با خودم.در خودم.تا خودم.بی خودم،با خودت،در خودت امکان پذیر نیست ای ناگزیر ِ درد های پیکرم.نیامدم که برگردم.آمدنم برای ِ ماندن بود.ماندن کنار ِ خود ِ گم شده ام.نه کنار ِ تو.نه کنار ِ او.من،سرگردان ِ رویا هایم،به یک کنار ِ زنده ی ِ ناشناس ِ امن می اندیشیدم.چیزی شبیه به کنار ِ مرد های ِ جاکش،توی تاکسی های ِ آواره ی ِ این شهر.وقتی که فکر می کنم می بینم باید تمام ِ نامه ها را می انداختم توی ِ صندوق پست.تمام ِ نامه های ِ بی آدرس ِ تمبر خورده را.بهشتم را بر پا کردم.به جان کندن.به درد.به خون.به رنج.اما کردم.چه می دانی بهشت را چیست در معنایش به حقیقت؟این بهشت کجا و بهشت ِ خدایان ِ تو کجا؟گفتم برویم. پرسید کجا؟گفتم هرجایی که بشود بی هراس در کوچه و میدان و خیابان یکدیگر را ببوسیم.نرفتیم. ماندیم تا کپک بزنیم و زدیم.من می توانم شیطان باشم.ابلیس.کاری نکرده ام که عذاب ِ شیطان بودن را بکشم.نه.هیچ.فقط خدایم را نمی خواستم تقسیم کنم و نکردم.هنوز هم خدای ِ من مال ِ من است و دوستم دارد و خدای ِ شما خشمش را با عذاب ِ من فرو می خورد.خدای ِ شما مرا دوست ندارد.من هم دوستش ندارم.اما عذابش که نمی کنم لعنتی ها.او چرا پس دوزخش را برپا کرده است برای ِ من؟یک روز در جهنم،شیطان،منم!در کدام بهشت ِ خدای ِ شما پری می توانم باشم من؟من می توانم اما خدایتان بر نمی تابد پری بودن ِ مرا.شما هم نمی توانید ببینید مرا در بهشتی هر چند کوچک که مَلِکش من باشم.اما هستم.بهشتی بر پا کردم با خدایم که فقط مرا و من و خودش را راه است به آن.بمیرید.موسی خودش را دار زد.موسی.موسی.موسی.اگر اسمش عیسی بود زنده می ماند آیا؟به بابا گفتم:خسته شدم.می خواهم بروم.دیگر نه حتی به ایتالیا به شوق ِ معماری.به هر جا که فقط راحت بمیرم.اشکان!دلم می خواهد بروم جنوب.جایی که پوستم زیر ِ انگشت ِ آفتابش بسوزد از میل ِ زیستن.مرا عهدی ست با جانان.یا کافی و یا غنی و یا فتاح و یا رزاق.مرا به باد بسپار.در من زمزمه ی لرزان ِشمع َ دعاهای ِ شبانه است.بلند می شوم.خودم را معرفی می کنم.خداحافظی می کنم و می آیم تا با خودم باشم.در بهشت ِ خودم.مریم ِ مقدس نیستم.مریم ِ مجدلیه شاید.کلید ِ خانه ی من صدای ِ اوست.مرا بگشا و به آسمان ِ مخفی ام قدم پرواز کن.هیچ تویی،تو نیست.فقط تو،تو هستی که در دیوار ِ خانه ی ِ من لانه کرده ای.
پ.ن:عاشق ِ سلفژ شده ام.عشق ِ گهی ست برای ِ خودش.امروز برای ِ حفظ شدن ِ مد های ِ کلیسا دهانم سرویس شد توی ِ کافه هه که نمی دانم چرا آقای ِ هی ِ هندونه اسمش را نگذاشت پت و مت به جای ِ گودو.آقای ِ هی ِ هندونه همان آقای گودو هستند.اسم جدیدشان است.آقای ِ هی ِ هندونه جالبند.من با حلقه ی کریسمس ِ در ِ حُجره شان کنار می آیم اما به شرطی که شب یلدا به ما انار بدهند بخوریم و هفت سین مان را هم فراموش نکنند.ناسیونالیسم همیشه مرا یاد ِ جارو برقی ِ ناسیونال می اندازد.
پ.ن:می شود.دعا کن بشود.بگو می شود.
زیر دوش حمام که خیس می شوی حسنی که دارد این است که جز به هیچ به چیز دیگری فکر نمی کنی...می آیم و می ایستم روبروی آینه ی بخار گرفته...انقدر می ایستم تا بخارش خودش پاک شود... نیمتنه ی لخت خودم را می بینم...بازو هایم را...سینه هایم را...سمیرا همیشه می گفت هر بار که از حمام می آیی سینه هایت را باآب سرد بشور تا سفت و خوش فرم شوند...یاد آن مردک می افتم...دستم را روی سینه هایم میگذارم...خب من تا به حال به سینه ی کسی دست نزدم و نمی دانم سفت یعنی همین یا بیشتر یا کمتر...یاد آن مردک می افتم...سمیرا میگفت سینه هایی که صورتی کم رنگ هستند قشنگ ترند...باز نگاه می کنم به سینه هایم در آینه نمناک...مطمئن نیستم...تاپ مشکی ام را از رو سبد بر می دارم و تنم می کنم...کمی از تنم را پوشانده...کمی از سینه هایم را...پریسا می گفت این تاپ تو تنت محشره...یاد آن مردک می افتم...پریسا می گفت با یه دامن تنگ مشکی خدا می شود این تیپ...آذر می گفت بین سینه هایت جان می دهد برای خالکوبی...می خواهی خودم برایت خالکوبی کنم...یاد آن مردک می افتم....تاپم را در می آورم...لباس خواب مامان را می پوشم...لباس خواب خیس است و می چسبد به سینه هام...یاد آن مردک می افتم و فحش را می کشم به همه...جیغ می کشم در حوله ام و گریه می کنم...یاد خودم می افتم و وجودم و تفکراتی که از تنم ساطع میشود...خسته ام...
پ.ن:مال ِ یک سال و چند ماه ِ پیش است.اما هنوز تازه مانده.تازه ی تازه....
پ.ن:روح دکتر فاطمی آرام.
شده عادت ِ من و عادت ِ تو انگار این همیشه مردنت.بوی خون می دهد خاطراتم از حضور ِ تو.خون بو نمیدهد،مزه ی آب دریا دارد،تلخ ِ شور ِ گندی که پاک نمی شود تا مدتها یاد قرمزی ش از ذهن.خودم را می خواهم به خریّت مطلق بزنم و گور نداشته ی همه.از فیلم ِ سریر ِ خون متنفرم.چقدر پیر شده سیمین جون.این قلب ِ مضحک ِ قرمز ِ اسفنجی،خدایی ش به چه دردی می خورد بی شعور؟!!میشود.